تبليغاتX
باران در بیابان
اگر یادمان بود و باران گرفت دعایی به حال بیابان کنیم

خسته ام از آرزوها آرزوهای شعاری

 شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

 لحظه های کافذی را ، روز و شب تکرار کردن

 خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

 آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پائین

 سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

 با نگاهی سر شکسته، چشمهای پینه بسته

 خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری

 صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده

 خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

 عصر جدول های خالی، پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

 رو نوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم:

 شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

 عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها

 خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد آری

روی میز خالی من، صفحه باز حوادث

 در ستون تسلیتها، نامی از ما یادگاری

 شادروان قیصر امین پور

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط باران  | 

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!


چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می  کنیم و آزرده خاطر می شیم!

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه دعا سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!


چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی تمایل داریم!


چقدر خنده داره که برای عبادت و نیایش هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!


 چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما معجزات الهی رو به سختی باور می کنیم!


چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!


چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!


 خنده داره. اینطور نیست؟!


دارید می خندید؟


دارید فکر می کنید؟


 این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای مهربان و دوست داشتنی است.



پی نوشت : آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست پاک می کنید بخاطر اینکه شک دارید که اونها به چیزی اعتقاد دارند ؟!!!


 


خنده داره؟ . . .
 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط باران  | 

 

 

خیلی دوست دارم بدونم اون کیه که پشت خطه ! کاش میشد صداش و میزدی روی آیفون تا منم بشنوم .آخه مگه نمیدونی این حسادت زنانه داره بیچاره ام میکنه.

خوب خودت هم مقصری . وقتی ازت میپرسم کیه راست و پوست کنده بگو . لازم نیست لقمه رو دور سرت بپیچونی و من ومن کنی و بعد هم بگی آقای فلان...

حالاکه روی صندلی ماشین نشستم و با هم فاصله ای نداریم، اما باور کن اگر از من یک فرسخ هم دور بودی  میتونستم صدای زیر و  نازک یک زن رو  پشت تلفن احساس کنم. خوب اینم از استعدادهای نهفته ما خانوم هاست که شما مردها هیچ وقت درکش نمی کنید.

همین پیچوندن تو باعث شد برم سر گوشی توو بار دیگه چکش کنم.

 حالا که فهمیدم  با خاله ات - که من از ش کمی خوشم نمی یاد!!!- صحبت میکردی و برای اینکه حساسیت من تحریک نشه و هی ازت باز خواست نکنم  مجبور شدی  راستش رو نگی، ازت معذرت میخوام... اما توهم درک کن که ما زنها خیلی حساس و با هوشیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط باران  | 

 

یه شیخ خوب و نازی، کرده زبون درازی(۱)

مونده تو کار دنیا، که همچی کرده بازی

***

یه لنگه کفش خوشگل، بدون خاک و بی گل

اومده سمتت اما،  انگاری داری مشگل

***

حوصله داری؟ هیچی، غصه نداری؟ هیچی

دیدی میون مردم، وجهه نداری هیچی؟

***

ماشاالله سنگ پا رو، کرامت شما رو

تفنگای واقعی، تو دست بچه ها رو(۲)

 ***

خلیج فارس(۳) و هرمز، کو مدرک تجاوز؟(۴)

تا که نیای به اونجا،(۵) کاشکی میکردی ترمز

 ***

مردم ما دلیرن، مثاله نره شیرن

حقشونو از اونی، که میخوره میگیرن(۶)

***

اتل متل کولوچه، تنها نیای تو کوچه

دیدی که ادعای، تو بیخودی و پوچه؟(۷)

***

اتل متل توتوله، حالا کیه کوتوله؟(۸)

بدونه تیر و تهدید، حرفای تو قبوله !

***

خیلی عزیز و ماهی، اما تو اشتباهی

کندی یه چاه و الان، تو انتهای چاهی

 ***

 

آخی! شدی فراری؟  سر به سرم میذاری؟

با کی گذاشته بودی، اونجا قرار مداری؟(۹)

 ***

آهای عمو خبردار، خوابی الان یا بیدار؟

وقتی که پس شد اوضاع، بگو خدا نگه دار(۱۰)

شعر از علی میرزائی آبان ماه 1388


 

پاورقی:

۱) زبون درازی البته کار بچه های بد است و ایشان قول داده دیگر چنین کاری نکند

۲)در بيرون از محوطه نمايشگاه محافظان كروبي اقدام به تيراندازي هوايي كردند و از شوكر براي پراكنده كردن مخالفان وي استفاده كردند.

۳) همینجوری گفتیم اسم خلیج فارس رابیاوریم بلکه یکی یادش بیاید چه گافی داده بر سر موضوع نام خلیج فارس! و دستور زبان عربی.

۴) واقعاً کو مدرک تجاوز؟

۵) اونجا همان نمایشگاه مطبوعات است

۶)خدا را شکر که جناب کروبی حق کسی را نخورده اند. البته ما که نفهمیدیم اون ۳۰۰میلیون تومن جرائری چی شد؟

۷) البته شاید دیده باشد ولی به روی خودش نخواهد اورد

۸) یادتان هست یاران غار ایشان به رئیس جمهور ملت از همان دور تبلیغات انتخاباتی سال ۸۴ لقب کوتوله میدادند؟ حالا با این اوصاف به نظرتان کوتوله کیه؟ راستی قد شیخ کروبی چند سانتیمتر است؟

۹) مثل روز واضح و روشن است که جناب کروبی برای ایجاد آشوب و بلوا به نمایشگاه آمده بود. بعضی ها برای جلب توجه چه کارها که نمیکنند

۱۰) یعنی فرار را بر قرار ترجیح بده جانم تا ما هم با صدای بلند و رسا بگوئیم:

کروبی بای بای . .  کروبی بای بای

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط باران  | 

 

گوله های آتش از  فاصله های دور و نزدیک مدام به سمتت پرتاپ میشوند .  قبایت را حائل می کنی  و سرو رویت را میپوشانی. سرت را به این طرف و آن طرف می چرخانی و مدام جا خالی می دهی. هیمنطور که سعی می کنی  راهی برای خلاصی از گلوله های آتشین بیابی عمامه ات می افتد و زیر دست و پا له میشود. محافظانت هم از ترس فرار کرده اند. آتش بد جوری محاصره ات کرده  .عمامه ی سفیدت زیر پاهایت حسابس سیاه و لجن مال شده است.  در همین اوضاع و احوال گوشی موبایلت زنگ می زند . آنقدر زنگ می زند که ناچار میشوی گوشی را برداری. به کنج دیواری می خزی و پناه می بری . گوشی را که نگاه می کنی خوشحال میشوی. جواب می دهی. گویی خبر خوشی به تو می رسد. قرار است بیایند و نجاتت دهند. عبا و قبا را در می آوری و به گوشه ای پرتاب می کنی. زیر عبایت یک بلوز  یقه انگلیسی پوشیده ای و ... و . بلوزت را در شلوار ت می کنی و کمربندت را محکم می بندی. زلف هایت را به سمت بالا شانه می زنی و..

******

آقای کروبی! آقای کروبی! لطفا بیدار شوید. رسیدیم نمایشگاه. نمایشگاه مطبوعات!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط باران  | 

کرکس نشد طوطی اگر پرهای خود رنگی کند


راهی ندارد این دغل در حلقه ی طاووسها

 

ای سبز من قدیس من ، زیباترین تندیس من


وا می کنم روزی تو را از دست بی ناموسها


اين شعر زيبا  به نقل از وبلاگ اشك وآتش ميباشد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 6:42 قبل از ظهر  توسط باران  | 

 

 

روزهای دانشگاه را هم دوست دارم و هم دوست ندارم. نمی دانم چیزی غریب حس شور و تلاش را از من گرفته است. حسی که گاهی سر کلاس بیشتر به سراغم می آید. وقتی به چهره های بی تفاوت و دمدمی  نیمکت نشین های روبرویم نگاه می کنم این حس مضاعف میشود. دلم می گیرد. در اوج هیجان توضیح درس وقتی نگاهم به دهانی می افتد که تند تند آدامس اش را میجود  و بی خیال همه دنیاست صدایم را پائین می آورم و سعی می کنم تا با چشم غره ای و شاید خم ابرویی او را متوجه کنم. اما او آنقدر مشغول است که جز صفحات اس ام اس تلفن همراهش چیز دیگری نمی بیند.

 احساس بی تفاوتی این محصلان وقتی برایم دلسرد کننده تر میشود که میبینم نا امیدی و یاس بدجوری زندگیشان را به سمت این بی تفاوتی کشانده است. دلشان پر است . آنقدر که به هیچ کس و هیچ چیز اطمینان ندارند. آنقدر که دیگر هیچ چیز و هیچ کس برایشان مهم نیست. آینده را نمی خواهند. دوست دارند در حال خوش باشند. بی اعتمادی و بی اعتنایی به دین و آئین  آنها را در دام خوشیهای زود گذر اسیر کرده است. آنقدر  از همه چیز مایوسند و به همه چیز بد بین که نمیدانم چگونه میتوانم من و امثال من این خرابی های ذهنی و روحی را که عده ای ازسر جهالت  پدید آورده اند درست کنیم. این ها همه نتیجه جوی است که برخی آقایان با عملکردهای نابه جای خود بر سر دین و آئین و کشور آورده اند...

 هر وقت خواستند به اسم دین  منافعشان را برداشتند و بعد هم با چوب ،دین را از خود راندند. وقتی پشت میز ریاست های کلان نشستند گفتند تا وقت داریم تکه ای از این جاه و مقام را بکنیم  و با خود ببریم برای ذخیره روزهای بعدی که نیستیم. بالباس دین و ظواهر دینی تیشه به ریشه دین زدند و بعد هم از سر ندامت و پشیمانی  تیغ به محاسن . دخترانشان را پی تحصیلات به فرنگ فرستادند و سربازی پسرانشان را با پولهای کلان خریدند. آن روزها باید منتظر این روزها هم  می بودیم. روزهایی که بعد از بردن نام خداو دفاع از دین و حمایت از آن نیشخندی تلخ نثار ت می کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 7:6 قبل از ظهر  توسط باران  | 

یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشید     شاید که نگاهی کند آگاه نباشید

تقدیم به آنکه چشمان منتظران عالم در انتظار ظهورش همواره نگرانند

 

نگران می خندم...

 

 نفسم می گیرد

 بغض در راه مردد

 اشکها چشم به راه

 دستهایم گل نرگس به بغل می گیرند

 و دلم باز هزاران شکوه.... زفراقش دارد

 چشم من منتظر است... دل بی تابم نیز...

 قلب من می زند هر لحظه به تندی زمان...

 همه اعضاء وجودم همگی مضطربند..

 چه زمان.. به چه وقتی شاید...

 به مشامم گویی عطر یاسش به فضا می پیچد

 اینک اینک اینک

 عطر قرآن و اذان است که در گوش دلم میپیچد

 آه گویی نوری ز پس تا ریکی... آه او می آید

 و من از شوق جمالش نگران می خندم                  نگران می خندم

نگران می گریم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 5:24 قبل از ظهر  توسط باران  | 

 

 بلوز سفید تمیزو قشنگی با یه دامن سرخ  تنش بود . جلوی آینه ایستاده بود و با وسواس موهایش را شانه میکرد.  گفتم: مزاحم شدم. جایی میخوای بری. گفت: جایی که نه اما  ...  حرفش را نصفه گذاشت. موهایش را بافت  وپشت سرش انداخت. همینطور که با من حرف می زد صورتش را آرایش کرد . ملیح و زیبا شده بود.  کم کم نگران شدم نکند مهمان دارد و من بی موقع مزاحمش شده ام. بین  رفتن و ماندن مردد بودم که بوی عطر خوشی فضا را پر کرد.

-         یادته ! این عطر رو خودت برای تولدم خریدی...

وقتی حسابی  مرتب و خوش بو شد. آمد و کنار من نشست. تصمیم گرفتم ،بروم.گفت: کجا ، من که جایی نمیخوام برم. فقط ساعت 12:5 دقیقه قرار دارم. بعد به ساعتش نگاهی انداخت . بلند شد و رفت تلویزیون را روشن کرد. صدای اذان که بلند شد گل از گلش شکفت. ساعت 12:5 دقیقه بود. سجاده نماز را که پهن می کرد من تازه فهمیدم با چه کسی قرار دارد....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 5:46 قبل از ظهر  توسط باران  | 

باد بادک باز را می خوانم. زمانم اندک است و فرصتها کم شان هم غنیمتی بسیارند. باد بادک باز در این اندک فرصتی که دارم واقعا مرا درگیر ماجراهای تلخ و شیرین اش کرده. هنوز به میانه کتاب هم نرسیده ، توصیف ها و تصویر سازی هایش را فوق العاده دیده ام. آدمی را میبرد به آنجا که نویسنده می خواهد و در گیر داستان میکند . البته پرشهای بیشماری دارد و گاهی از یک روایت به روایت دیگر می رود و روایت نخست را رها می کند . گاهی هم از کسانی که در خلال داستان تاثیری ندارند زیاده می گوید . اما همه این ها چیزی از زیبایی فضا سازی هایش کم نمی کند. البته ترجمه اش هم فوق العاده به نظرم آمد. اصطلاحات طوری ردیف هم قرار گرفته اند که گویی نویسنده از نخست فارسی نوشته است. البته احتمال اینکه تا آخر نظرم راجع به کتاب تغییر کند بعید است اما اگر نقطه نظر  خاصی به نظرم برسد حتما بیان می کنم. شما را به خواندن کتاب باد بادک باز اولین رمان نویسنده افغانی آقای خالد حسینی دعوت می کنم. لطفش بیشتر از چیزهای دیگر ی است که این اواخر خوانده ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط باران  | 

 
< < onLoad and onUnload Example

قالب و كدهاي جاوا >